آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

جوجه های مامان

واکسن دو ماهگی

تو پست آخر گفتم که باید صبحش آرشو برای واکسن ببرم.اون شب آرش تا ساعت چهار نخوابید.قبل از ساعت هشتم بیدار شدم.در کل چهار ساعتم نخوابیدم. همسری زنگ زد درمانگاه گفتن ساعت ده به بعد برای واکسن بیارینش.چون همسری سر کار بود با بابام رفتم. اول قد و وزنو انجام دادم.ماشالا آرشم شده شیش کیلو.قدشم فکر کنم گفت شصت و سه.آخه همش حواسم به این بود که درست اندازه بگیره متوجه نشدم چی گفت.دفعه قبل اشتباه اندازه گرفته بود. تنها بودم سختم بود.جای پارک نبود بابام موند تو ماشین. آرش خواب بود.گفت بیدارش کن.هر کاری کردم بیدار نشد.تو خواب و بیداری بود که بهش قطره داد. گفت دو پاهاشو سفت بگیر.منم استرس داشتم.اولیو که زد داد و گریه آرش بل...
30 ارديبهشت 1393

دو ماه گذشت

تا چشم رو هم میذاری روزها به سرعت برق و باد میگذره.انگار همین دیروز بود که بعد از تحمل اون همه درد گل پسرم به دنیا اومد. حالا آرش من دو ماهه شده.خیلی تغییر کرده.ماشالا پسرم بزرگ شده.واسه خودش آقا شده. تا چند وقت پیش تا یه حدی نگاهشو به سمت صدا میچرخوند.اگه از کنارش میرفتیم با نگاه تعقیبمون میکرد.ولی حالا سرشو هم به سمت صدا هم رفتنمون میچرخونه. حالا دیگه قشنگ میگه آغو.خیلی با مزه میگه.چشماشو یه حالتی میکنه و میخنده. وقتایی که بیداره و آروم وایساده باهاش حرف که میزنی دهنشو یه حالتی میکنه و دست و پا میزنه انگار میخواد حرف بزنه.دوس داره باهاش حرف بزنی.تا در جواب حرفات بخنده و آغو کنه. مهمتر از همه اینا حدود د...
28 ارديبهشت 1393

عکسهای جدید

چند وقتی بود میخواستم عکسای آرش رو بذارم وقت نمیشد. بالاخره تونستم یه سری از عکساشو بذارم. بالاخره موفق شدم از خندش عکس بگیرم.فدای پسر نازم بشم.ولی حیف عکسش تار افتاده. . . الهی قربون پسرم برم که وقتی گشنش میشه اینطوری انگشتشو میخوره!! اینجام بغل همسری بود.داشت آروغشو میگرفت که خوابش برده بود. اینجام میخواستم ببرمش شنوایی سنجی . . . . . اینم آرش موش موشیه من. ...
7 ارديبهشت 1393

چله

امروز هفتم اردیبهشت چله آرش جونم بود.صبح بردیمش بهداشت. ماشالا وزنش شده پنج کیلو وسیصد گرم.یک و سیصد اضافه کرده بود.قدشم شده پنجاه و نه.قدشم چهار سانت بلند شده. میخواستیم براش آش بپزیم.مامان بزرگم گیر داده بود آش درست نکنین.عدس پلو درست کنین.اینقد گفت تا مامانم قبول کرد. بعد از ظهرم حمومش کردیم. امروز هفتم اردیبهشت چله آرش جونم بود.صبح بردیمش بهداشت. ماشالا وزنش شده پنج کیلو وسیصد گرم.یک و سیصد اضافه کرده بود.قدشم شده پنجاه و نه.قدشم چهار سانت بلند شده. میخواستیم براش آش بپزیم.مامان بزرگم گیر داده بود آش درست نکنین.عدس پلو درست کنین.اینقد گفت تا مامانم قبول کرد. بعد از ظهرم حمومش کردیم.گاهی اوقات موقع حموم کردن پ...
7 ارديبهشت 1393

یه خواب جالب

مامانم خیلی تو فکر آرشه.مخصوصا خیلی تو فکر شیر خوردنشه.همش براش دعا میکنه. شبا هم همش به فکرشه که چطور میخوابه.هر صبح ازم میپرسه شب قبل چطور خوابیده. چند شب پیش مامانم خواب آرشو میبینه. تو خواب آرش به مامانم گفته خوب چی کار کنم من مشکل شیر خوردن دارم!!!! گفتم مامان ازش نپرسیدی مشکلش چیه!!! گفت نه.   عزیزم این عکسو بابایی درست کرده گذاشته رو صفحه لب تاپش. ...
1 ارديبهشت 1393
1